866
یادم رفته بود بنویسم، پنج‌شنبه مادر پسری رفتیم سینما :) به صرف سفینه نجات..و خب 90 دقیقه نشستن واقعا سخت بودخودِ فیلم رو من دوست نداشتم؛ بچه زرنگ و ببعی قهرمان جذاب تر بودن..ولی به شازده خوش گذشته بود گویا :) + دیروز هم با هم کیک درست کردیم؛ با ریسکی ترین اقلام ممکن :/ آرد سبوس‌دار مزرعه آقاجونِ ماد...
867
+ از باب تجربه و اینکه شاید به درد یه مامان بخوره؛در زمان حاضر واسه پسر کینوا درست کردم و با ماهی نوش جان کرد و بسیار پسندید.. نصف یه فنجون رو مدت ده دقیقه خیس کردم..بعد با یک‌ و نیم برابر آب ریختم توی قابلمه، یکم زعفرون و نمک هم اضافه کردم و گذاشتم دم بکشه..نزدیک دقیقه تا یک ربع، وقتی آبش کشیده شد ...
869
نمیدونم خدا چه توان و ظرفیتی توی من دید که مصلحت دونسته مادر دو تا پسر باشم؛ ولی حد اذیت ها و لجبازی کردنای امیرصدرا واقعا داره به جنون میرسونتم و جداً با صدای رسا و بلند اعلام میکنم کم آوردم!همین الانم با بغض و خستگی از رفتارای عجیب این روزاش این جملات رو نوشتم‌.. نمیدونم باید دقیقا کیو مقصر بدونم ...
871
تو فرایند جلسات مشاوره قبل از ازدواج‌مون، آقای مشاور پرسید چه اتفاقی رو اصلا نمیتونی تحمل کنی؟!منم گفتم اقدامات بدون هماهنگی..مثلا یهو زنگ بزنه بگه مهمون دعوت کرده! حالا استاد بلامنازع این حرکت خودمم :)) ظهر با پدرشوهر صحبت میکردیم تلفنی، بهش گفتم عصر با پسرک میریم پیششون یه سر، مادرشوهرم یکساعت بعد...
872
پنجشنبه صبح پسرکمو به قصد سابیدن بردم حمام! و برآیند کمردرد وحشتناک خودمه تا این لحظه :)عصر هم خونه مامان برای اولین بار کوکــــــی کشمشی درست کردم و ماحصل کار فقط اووووفففف_وی یک متواضع بالقوة بود_ و خوشحالی آخر هفته اینکه مشق مدرسه نداریم :))) همه رو چهارشنبه و پنجشنبه نوشتیم :))) فقط یکی دو صفحه ...
874
از اعجابات زندگی مشترک:دیشب یه خواب خیلی گوگولی دیدم :)) در حالی که تا صبح تحت تاثیر اون خواب توی قلبم هزارتا چلچراغ روشن بود بیدار شدم!! و هر لحظه با یادآوری شرح خوابم لبم کش میومد و حس میکردم چه همسر گوگولی و نازنازی‌ی دارم :)) و دقایقی بعد قشنگ‌گ‌گ‌گ‌گ توانایی این رو داشتم با غیر انسانی ترین روش ...
875
شب دوشنبه من تقریبن تا صبح نخوابیدم..دردای عجیبی داشتم که میترسیدم بابت‌شون.. :(7 صبح که پسر رو راهی کردم مدرسه خوابیدم تا 10 بعدش هم البته توان بلند شدن از جا رو نداشتم فقط خیالم راحت بود از شب قبل غذا اضافه اومده واسه ناهار! پسرجان که اومد خونه و ناهار خوردیم هرچند همچنان نیاز به خواب داشتم قرقی ط...
844.
توی کانال‌م نوشته بودم خیلی وقت بود تازه عروس دامادی که توی جمع رفتار چندش‌آمیز()، داشته باشن ندیده بودیم!امروز داشتم به خودمون فکر میکردم، قریب به ده سال از خواستگاری و نامزدی‌مون گذشته.._با چه سرعتی! :(_ و فکر میکردم آیا الآن زندگی مشترک روال تره یا اوایل‌ش؟شیرینی های اولین روزهای وصال رو نمیشه ان...
835.
پسرم که بیدار شد یکم بازی کردیم و حرف زدیم و بعدم یه بخشی از انیمیشن "الیو" رو دید، صبحانه حلواشکری خورد و پسندید!وقتی از یه طعم یا یه غذای جدید استقبال میکنه قشنگ حس میکنم برنده کاپ قهرمانی شدم :))دیشب مادرشوهر یه انگشتر نقره با سنگ دُر نجف بهم هدیه دادن_اصلا سنگ دوست ندارم، بجز مروارید :) ولی رکاب...
836.
نتیجه اینکه صبح خیلی کسل و خوابالو بودم!!یهو دیدم پسرجان عصبی و ناراحت اومده کنارم که مامان بخخخدا ساعت 10:30 شدهسریع آمادش کردم فرستادم‌ش کلاس، از خواب بودن‌م استفاده کرده بود کیک خورده بود دیگه فرصت صبحانه دادن بهش نداشتم :/بعد از کلاس هم رفتم دنبالش رفتیم سمت خونه مادرشوهر، بستنی وانیلی آلبالویی ...
840.
ساعت 1 شب رفتیم ://+ چقدرررر یه قسمتایی از شهرک تغییر کرده بود :) ولی بازم ترجیحم مناطق مرکزی تره واسه جا به جایی.. + گاهی تمام چیزی که نیاز نداری، امیده!+ شام کدو سماق درست کرده بودم، در مراحل آخر فهمیدم سماق نداریم‍♀️ با غوره و پودر انار کار رو در آوردم..+ کلاس صبح پسرک کنسل شده و خوشحال ترینم :) ...
841.
ولی خب، متشکریم ازش! میدونست تا صبح باید بکوب بخونم و به دادم رسید :)یعنی با هر جرعه این نوشیدنی نچندان جذاب توی این چند هفته پروژه‌ها و امتحانات، عذاب وجدانم رو هم فرو خوردم! کوچولوی قلبــم، منُ ببخش..میدونم نباید بخورم کافئینچرا قهوه درست نکردم؟! چون بعد از اینکه فهمیدیم مهمون داریم دیگه نخریدیم ک...
842.
+ چندهفته‌س فجازی به طرز شگفت‌آوری چندش‌آور تر شده! چه خبرتونه؟! چهههه خبررررتونهههه؟! چی نصیبتون میشه از اینکه قبح همه چیز رو بشکنید؟ شرم نمیکنید از گروه سنی مخاطب؟ توی خلوتتون عذاب وجدان نمیگیرید از این همه بی‌حیایی؟+ این سومین شبی بود که همسر خیلی دیر اومد و پسرک با غرغر و مقادیری غصه خوابید :'(ن...