یادم رفته بود بنویسم، پنجشنبه مادر پسری رفتیم سینما :) به صرف سفینه نجات..و خب 90 دقیقه نشستن واقعا سخت بودخودِ فیلم رو من دوست نداشتم؛ بچه زرنگ و ببعی قهرمان جذاب تر بودن..ولی به شازده خوش گذشته بود گویا :)
+ دیروز هم با هم کیک درست کردیم؛ با ریسکی ترین اقلام ممکن :/ آرد سبوسدار مزرعه آقاجونِ مادری و شکر قهوهای! ولی خب حاصل قابل قبول بود :) هل و زعفرون هم دفعه اول بود اضافه میکردم به کیک :)عجالتاً یکبار رسپیِ چتجیپیتی خوب از کار در اومد!+ پسرم خوابید :) برم یه دوش بگیرم جهت تمدد اعصاب وا
برچسب:
نویسنده:
+ از باب تجربه و اینکه شاید به درد یه مامان بخوره؛در زمان حاضر واسه پسر کینوا درست کردم و با ماهی نوش جان کرد و بسیار پسندید..
نصف یه فنجون رو مدت ده دقیقه خیس کردم..بعد با یک و نیم برابر آب ریختم توی قابلمه، یکم زعفرون و نمک هم اضافه کردم و گذاشتم دم بکشه..نزدیک دقیقه تا یک ربع، وقتی آبش کشیده شد و حالت پف پیدا کرد مثل برنج کشیدم توی بشقاب واسش..البته اولش بهش نگفتم این یه غله متفاوته، گفتم یه نوع برنجِ که خیلی مقویه ولی الحمدالله خوشش اومد و خورد..+ سوزش معده ایز دان :)+ از مراتب خوشحالی بر
برچسب:
نویسنده:
نمیدونم خدا چه توان و ظرفیتی توی من دید که مصلحت دونسته مادر دو تا پسر باشم؛ ولی حد اذیت ها و لجبازی کردنای امیرصدرا واقعا داره به جنون میرسونتم و جداً با صدای رسا و بلند اعلام میکنم کم آوردم!همین الانم با بغض و خستگی از رفتارای عجیب این روزاش این جملات رو نوشتم..
نمیدونم باید دقیقا کیو مقصر بدونم ولی مطمئنم همه مقصرن..اونجایی که تمنا میکردم توی روش تربیتی ما دخالت نکنید درست عین یه چیزی پابرهنه میدویدن وسط_و همچنان میدون!_ و کار رو خراب میکردن و میکنند..کلافه ترینم..امروز جیغی کشیدم که مطمئن
برچسب:
نویسنده:
تو فرایند جلسات مشاوره قبل از ازدواجمون، آقای مشاور پرسید چه اتفاقی رو اصلا نمیتونی تحمل کنی؟!منم گفتم اقدامات بدون هماهنگی..مثلا یهو زنگ بزنه بگه مهمون دعوت کرده!
حالا استاد بلامنازع این حرکت خودمم :)) ظهر با پدرشوهر صحبت میکردیم تلفنی، بهش گفتم عصر با پسرک میریم پیششون یه سر، مادرشوهرم یکساعت بعدش تماس گرفتن گفتن تو نیا و ما میایم سر میزنیم بهتون_آسانسورشون خرابه میخواستن من از پله نرم بالا و بیام پایین، شش طبقه!_گفتم ok، حالا ساعت3 ظهر بودا، یکساعت بعدش یهو خودم باز زنگ زدم اصرار اصرار که پ
برچسب:
نویسنده:
پنجشنبه صبح پسرکمو به قصد سابیدن بردم حمام! و برآیند کمردرد وحشتناک خودمه تا این لحظه :)عصر هم خونه مامان برای اولین بار کوکــــــی کشمشی درست کردم و ماحصل کار فقط اووووفففف_وی یک متواضع بالقوة بود_
و خوشحالی آخر هفته اینکه مشق مدرسه نداریم :))) همه رو چهارشنبه و پنجشنبه نوشتیم :))) فقط یکی دو صفحه کلمه نویسی دلم میخواد تمرین کنیم به اضافه مشق چرتکهش..روز بعد هم از همین کوکی درست کنم و هویج بخرم و آبش رو بگیرم با جوجه جان بریم عیادت پدر همسر :( تا ابد مرگ بر سنگ کلیه..نه عادی میشه دردش نه درم
برچسب:
نویسنده:
از اعجابات زندگی مشترک:دیشب یه خواب خیلی گوگولی دیدم :)) در حالی که تا صبح تحت تاثیر اون خواب توی قلبم هزارتا چلچراغ روشن بود بیدار شدم!! و هر لحظه با یادآوری شرح خوابم لبم کش میومد و حس میکردم چه همسر گوگولی و نازنازیی دارم :)) و دقایقی بعد قشنگگگگگ توانایی این رو داشتم با غیر انسانی ترین روش های موجود در دنیا سرش رو از پنج ناحیه بشکنم :/ والاع :/
پ.ن: دیشب چون از حجم کار در زمان حاضرم خبر داشتم شام رو بیشتر آماده کردم که ناهار در زمان حاضر هم باشه..الان دلم میخواد همه کارا رو ول کنم فقط
برچسب:
نویسنده:
شب دوشنبه من تقریبن تا صبح نخوابیدم..دردای عجیبی داشتم که میترسیدم بابتشون.. :(7 صبح که پسر رو راهی کردم مدرسه خوابیدم تا 10 بعدش هم البته توان بلند شدن از جا رو نداشتم فقط خیالم راحت بود از شب قبل غذا اضافه اومده واسه ناهار!
پسرجان که اومد خونه و ناهار خوردیم هرچند همچنان نیاز به خواب داشتم قرقی طور آشپزخونه رو مرتب کردم و شام پختم و همزمان مشق نوشتیم :)و تقریبا 20 دقیقه قبل از اذان خونه رو به قصد حرم ترک کردیم!البته به لطف ترافیک به نماز حرم نرسیدیم..ولی بعد از سالهاااا یه دل سیر حرم بودم و
برچسب:
نویسنده:
توی کانالم نوشته بودم خیلی وقت بود تازه عروس دامادی که توی جمع رفتار چندشآمیز()، داشته باشن ندیده بودیم!امروز داشتم به خودمون فکر میکردم، قریب به ده سال از خواستگاری و نامزدیمون گذشته.._با چه سرعتی! :(_
و فکر میکردم آیا الآن زندگی مشترک روال تره یا اوایلش؟شیرینی های اولین روزهای وصال رو نمیشه انکار کرد، ولی به شخصه الآن رو ترجیح میدم! درست عین قرمهسبزی جاافتاده_تقریباً جا افتاده!_ چالشای کمتر و درک شدنای بیشتر، قلق گیری های انجام شده، لِم های کشف شده و آزمون و خطاهای تموم شده! :)حداقلی تری
برچسب:
نویسنده:
پسرم که بیدار شد یکم بازی کردیم و حرف زدیم و بعدم یه بخشی از انیمیشن "الیو" رو دید، صبحانه حلواشکری خورد و پسندید!وقتی از یه طعم یا یه غذای جدید استقبال میکنه قشنگ حس میکنم برنده کاپ قهرمانی شدم :))دیشب مادرشوهر یه انگشتر نقره با سنگ دُر نجف بهم هدیه دادن_اصلا سنگ دوست ندارم، بجز مروارید :) ولی رکاب نقرهش قشنگه!_مناسبتی نداشت، همینجوری بود! ولی از همون دیشب توی انگشتمه..از کل جزوه ده فصلی فقط دو فصلش رو خوندم، عالی پیش رفتیم
از کمردرد کلافهم و الان دردی شبیه درد کلیه هم اضافه شده!م
برچسب:
نویسنده:
نتیجه اینکه صبح خیلی کسل و خوابالو بودم!!یهو دیدم پسرجان عصبی و ناراحت اومده کنارم که مامان بخخخدا ساعت 10:30 شدهسریع آمادش کردم فرستادمش کلاس، از خواب بودنم استفاده کرده بود کیک خورده بود دیگه فرصت صبحانه دادن بهش نداشتم :/بعد از کلاس هم رفتم دنبالش رفتیم سمت خونه مادرشوهر، بستنی وانیلی آلبالویی خریدیم و رفتیم پیششون خبر بدیم دلنشین جان اعلام وضعیت کردن.. :))پسرک موند خونهشون و من اومدم خونه، ولی همچنان انقدر خستهم حال ندارم استانبولی که از خونه باباینا آوردم گرم کنم بخورم♀️
+ دیروز بابت
برچسب:
نویسنده:

ساعت 1 شب رفتیم ://
+ چقدرررر یه قسمتایی از شهرک تغییر کرده بود :) ولی بازم ترجیحم مناطق مرکزی تره واسه جا به جایی..
+ گاهی تمام چیزی که نیاز نداری، امیده!
+ شام کدو سماق درست کرده بودم، در مراحل آخر فهمیدم سماق نداریم♀️ با غوره و پودر انار کار رو در آوردم..
+ کلاس صبح پسرک کنسل شده و خوشحال ترینم :) ولی کلاس ظهرش رو باید بریم..
برچسب:
نویسنده:
ولی خب، متشکریم ازش! میدونست تا صبح باید بکوب بخونم و به دادم رسید :)یعنی با هر جرعه این نوشیدنی نچندان جذاب توی این چند هفته پروژهها و امتحانات، عذاب وجدانم رو هم فرو خوردم! کوچولوی قلبــم، منُ ببخش..میدونم نباید بخورم کافئینچرا قهوه درست نکردم؟! چون بعد از اینکه فهمیدیم مهمون داریم دیگه نخریدیم که من اذیت نشم :) _البته اینکه موکاپات خراب شده و خریدن یدونه جدیدش چند صدمین الویتِ هم بی تاثیر نیست!_+ بیاین شکم یه فرد بالغ رو از وسط دو نیم در نظر بگیریم، دقیقا وسطِ قسمتِ سمت راست درد میکنه و تا پ
برچسب:
نویسنده:
+ چندهفتهس فجازی به طرز شگفتآوری چندشآور تر شده! چه خبرتونه؟! چهههه خبررررتونهههه؟! چی نصیبتون میشه از اینکه قبح همه چیز رو بشکنید؟ شرم نمیکنید از گروه سنی مخاطب؟ توی خلوتتون عذاب وجدان نمیگیرید از این همه بیحیایی؟+ این سومین شبی بود که همسر خیلی دیر اومد و پسرک با غرغر و مقادیری غصه خوابید :'(نامبرده واسه پرسنل مجموعهش "میرزاقاسمی" درست کرده بوده! قشنگ یه پسر صفر کیلومتر از مادر شوهرم گرفتم یه پکیج کامل دارم میسازم :))امروز هم طی یه اقدام محیرالعقول دو بسته مایبیبی سایز1 خرید بذاریم واسه
برچسب:
نویسنده: